خرید بک لینک

در خصوص رابطه ي ما و سياست، پرسش هاي بسياري مطرح شده و پاسخ هايي نيز. پرسش هايي كه ميان ما و به خصوص جامعه ي روشنفكري مطرح اند غالبا از اين دست هستند كه "رابطه ي ما با سياست چگونه بايد باشد؟" يا "آيا اساسا بايد به سياست بپردازيم؟" پاسخ هاي مختلفي هم به اين پرسش داده مي شود. شايد اگر بحث را در سپهر ديگري پي گيريم سؤالاتي ديگر روی مي نمايد نظير "آيا در ايران انديشه ي سياسي به معناي دقيق واژه وجود دارد؟" يا "آيا در ايران متفكر غير سياسي مي تواند وجود داشته باشد و آيا وجودش سودمند است؟" ایضا اگر بحث را در ساحت ديگري دنبال كنيم مي توانيم به پرسش هايي چون "رابطه ي فعاليت فرهنگي با سياست در ایران چگونه است؟" يا "آيا هنر، ادبيات، فلسفه و... مي توانند فارغ از مسأله ي سياسي ما مطرح شوند؟" بر مي خوريم.

همه ي پرسش هايي كه احتمالا به گونه اي ملال آور ذكر شد و نشد؛ در واقع پرسش از چگونگي -در مقام توضيح يا توصيه- رابطه ي ما و سياست اند. هر كس و هر انديشه اي نيز پاسخي براي آن دارد. اما آنچه من در اين نوشتار در پي آنم؛ پرسشي است از نقطه اي پيش تر از پرسش هاي بالا و به زعم من ضروري تر.

يكي از غفلت هايي كه در مورد رابطه ي ما با سياست صورت گرفته و مي گيرد؛ اين است كه سياست را عمدتا امري ذوقي در نظر مي گيرند كه آدمياني بسته به قريحه ي خويش به آن روي مي آورند و ديگراني از آن روي گردانند. در اين باور، سياست آن چيزي است كه منفعلانه در پيش ما قرار گرفته و ما -بسته به ذوقمان- گاهي به آن مي پردازيم. از همين رو است كه ممكن است در پاسخ به سؤالي در حوزه ي سياست، بشنويم: من علاقه اي به سياست ندارم. پس سياست عملا امري است مربوط به علاقه، و اين انتخاب شخصي ما است كه اين ميانه ما را بدان پيوند مي دهد يا پيوند مي گسلاند. اما آنچه من مي خواهم بدان بپردازم؛ با اين ترديد آغاز مي شود كه شايد رابطه ي ما با سياست حاصل ذوق يا انتخاب شخصي ما نباشد.

پرسشي كه قصد دارم بدان بپردازم؛ در واقع پرسش از چرايي رابطه ي ما و سياست و امكان اجتناب از آن است. به عبارتی پرسش از این است که چرا و چگونه با سیاست پیوند داریم؟ به باور من، پرداختن به چند و چون رابطه ي ما با سياست پيش از التفات به اين سؤال كه "چرا سياسي هستيم؟" و "آيا اساسا متفكر ايراني مي تواند فارغ از سياست بيانديشد؟" نوعي خوش خيالي و زودباوري است. چرا كه در اين حالت ما به تحليل موضوعي مي پردازيم كه بواقع از اختياري و بي طرفانه بودن يا نبودنش مطمئن نيستيم. از اين رو است كه معتقدم پيش از هرگونه انديشه و كنشي -نفيا يا اثباتا- درباره ي رابطه ي "ما" با سياست، بايد به اين پرسش پرداخته شود. پرسشي كه فارغ از ذوق و قريحه، مي خواهد آنچه ما را به سياست پيوند مي دهد را پيش نهد.

نخست اين را معلوم كنم كه به جاي آنكه بخواهم در رد ذوقي بودن، شخصي بودن و بي طرفانه بودن رابطه ي ما با سياست بكوشم؛ ترجيح مي دهم به مدعاي خويش بپردازم و دلايلم را نيز در لابلاي تشريح ديدگاهم، بيان كنم.

بر آنم تا بحث را با این جمله آغاز کنم که به باور من، "ما اساسا با سياست زاده مي شويم." برای پرهیز از بروز یک اشتباه مهم، می بایست نخست در این خصوص توضیح دهم که البته اين "ما" در گزاره ی "ما با سیاست زاده می شویم" و در اساس متن، به مثابه انسان نيست. بلكه در اينجا مرادم از ما، ما ايرانيان است. ايرانياني كه در حال حاضر -يا شايد پيشتر- خودمان را ذيل اين عنوان مي شناختيم و مي شناسانديم. شايد اگر دقيق تر بگويم، "ما" در اينجا يعني "من"، مني كه خود، خود را در پيوند با ديگراني (در اينجا احتمالا ايرانيان) مي بيند. مي گويم من، چرا كه گمان نمي كنم هيچگاه بتوان به بيان دقيق و مشخصي از اين "ما" -در هر معنا كه بكار رود- رسيد. همين قدر بگويم كه اين "ما" را مسامحتا مي گويم و اينكه چقدر ديگراني بتوانند در اين ما با من شريك باشند را به خودشان وا مي گذارم تا پس از خواندن اين نوشتار در اين باب داوري كنند. به گمانم اين راه از همه آسان تر و دقيق تر باشد.

باري، چنانچه مذکور افتاد؛ ما اساسا با سياست زاده مي شويم. در اين باب شايد بتوان دلايل بسيار آورد از جمله طبقه ي اجتماعي، هويت فردي اي كه لاجرم تنيده با سياست است و غيره كه احتمالا ميان همه ي انسان ها مشترك است. اما همان طور كه پيش تر گفته شد؛ مرا اكنون با انسان به معناي همه ي آدميان كاري نيست. سخن من در اينجا درباره ي انسان ايراني است؛ آن سان كه من هستم و زاده شدم. به عبارتي در اين نوشته به هيچ وجه قصد تكرار شايد ملال آور گزاره هايي نظير "انسان حيوان سياسي است" يا مفاهيمي ماركسيستي در تأييد سياسي بودن انسان را ندارم. مرادم نكته ي ديگري است كه در ادامه بيشتر روشن خواهد شد.

در توضيح اينكه ما با سياست زاده مي شويم -كه قطعا زاده شدن را به استعاره بكار برده ام- و اينكه چرا معتقدم ما جبرا در پيوند با سياست هستيم؛ با در نظر گرفتن مقدماتي كه ذكر شد، مي توان به دلايل متعددي اشاره كرد كه در اينجا به ذكر پنج مورد بسنده مي كنم.

شكوه از دست رفته:

اگر بخواهم ديگر بار جمله اي به استعاره بگويم؛ خواهم گفت "ما با افسوس زاده مي شويم." افسوسي از آنچه بوده ايم، بايد باشيم و نيستيم. حسرتي از شكوهي از دست رفته كه بخشي از هويت ما را تشكيل داده است. بواقع در ضمير همه ي ما ايرانيان، حسرت شكوهي كه در گذشته (احتمالا تا پيش از قاجاريه، يا به طور دقيق تر تا پيش از آغاز جنگ هاي ايران و روس) در برهه هايي از تاريخ داشته ايم و حال نداريم؛ وجود دارد. اگرچه اين شكوه صرفا سياسي نبوده و چه بسا در جنبه هاي گوناگون فرهنگي -از ادبيات گرفته تا فلسفه و عرفان و معماري- چشمگير تر بوده است؛ اما ذات اين افسوس، سياسي است. به بياني ديگر، اگرچه شكوه منحصرا سياسي نبوده؛ اما از دست رفتنش مطلقا سياسي بوده يا اقلا ما چنين مي پنداريم و بواقع نيز چنين است. این تأکید بر سیاسی بودن این افسوس از آن جهت حائز اهمیت است که نباید این نکته را از نظر دور داشت که غالبا در همه ی نظریات، تحلیل ها و گمانه هایی که درباره ی زوال عنصری فرهنگی یا هنری یا... در ایران مطرح می شوند؛ یک جای بحث به تأثیرات سیاست و زوال سیاسی ما گره می خورد و سیطره ی سیاست بر تمامی وجوه این زوال کاملا مشهود است و از این رو است که ما آن را افسوس سیاسی تعبیر می کنیم. باری، اين افسوس را ما از آن لحظه كه به بازشناسي هويت خويش مي پردازيم فرا مي گيريم. ما مي آموزيم و در واقع در ضمير ما چنين نگاشته مي شود كه ما مردماني بوده ايم بس ارجمند و ساكن ميهني باشكوه كه به يكباره يا تدريجا، آن شكوه و آن ارج را از دست داده ايم. ما در حقيقت همه در ضمير خود اين را نهفته داريم كه آنچه امروز هستيم آن نيست كه ما را شايد و گويي ما جايي در چند قرن اخير از مسير تاریخی خویش خارج شده و در جايگاهي قرار گرفته ايم كه سزاوارش نيستيم. از اين رو است كه احتمالا همه ي ما در كودكي بارها و بارها اين سؤال را از خود و ديگران پرسيده ايم كه به راستي چرا ما به اين وضعیت دچار شديم؟ و احتمالا پاسخ هاي متعددي هم دريافت كرده ايم.

با اين افسوس است كه ما شناخت خويش و جامعه را آغاز مي كنيم. به تدريج مي آموزيم كه بسياري از ناخوشي هايمان جملگي به خاطر آن انحطاط تاريخي بود و در بسياري مواقع، ناخوشي هاي زندگي -درست يا نادرست- برايمان تداعي حسرتي مي شود كه پيشتر در ضميرمان شكل گرفته. به عبارتي ياد مي گيريم تا اين افسوس را دستاويزي براي تمام آنچه گمان مي كنيم شايسته ي آنيم و حال از آن ما نيست؛ كنيم. گهگاه حتي به تصور خود در آن جايگاه باشكوه حقيقي مي پردازيم يا حتي برايش مثال هايي دست و پا مي كنيم. مضاف بر اينكه از تركيب اين مسأله و نكته اي ديگر كه در پي خواهد آمد؛ تصورات غلط و رؤیاپردازی هایی نیز به وجود مي آيد.

باري، چنانچه گفته شد؛ ما با افسوسي سياسي زاده مي شويم و با اين افسوس خو مي گيريم. در اين ميانه اما دو پرسش مهم نيز رخ مي نمايند. "چرا ما شكوهمان را از دست داديم؟" و "چگونه مي توان شكوه از دست رفته را باز ستاند؟" اگرچه مجال پرداختن به اين دو سؤال در اين نوشته نيست؛ اما التفات به اين پرسش ها و نقششان در شكل گيري هويت اجتماعي و تاریخی ما نيز مي تواند به فهم اهميت نقش اين افسوس در مدعاي اين متن كمك كند.

ما و ديگري (غرب)[1]:

بی گمان نمی توان انکار کرد که یکی از عناصر شکل دهنده به هویت ما در روزگار کنونی، غرب و رابطه ی ما با او است. اگر از مناقشات و تنش های قابل التفات تاریخی ما با اروپا یا آنچه امروز مسامحتا غرب می نامیم فارغ شویم؛ آنچه در روزگار جدید یا مدرن میان ما و غرب به عنوان عنصر شکل دهنده ی بستر سیاسی، فرهنگی و تمدنی دنیای امروز رخ داده و رخ می دهد؛ یکی از عواملی است که در رابطه ی ما و سیاست نقشی محوری دارد. برای تحلیل دقیق تر نقش غرب در روزگار کنونی ما؛ می توان آن را اقلا از سه منظر بررسی کرد.

یک- الگو: چنانچه ناگفته پیداست مفهوم غرب در زمانه ی ما، مترادف با قاعده ی صحیح هر چیز است. این نکته البته چندان نامربوط هم نیست. چرا که اساسا زیستن و لوازمش در دنیای کنونی، برای ما موضوعی غربی است و نیز علی الظاهر طبیعی است که قاعده ی زیستن را باید نزد آنان بجوییم. این معنا را می توان در جمله ای کوتاه خلاصه کرد که "در زمانه ی ما هرکه غربی تر است؛ زنده تر است." این را می توان در مردود دانسته شدن شیوه هایی سنتی از اولیه ترین وجوهات زیستن، مانند غذا خوردن با دست یا نشستن بر زمین[2]–که تا چند صباحی پیش نیز رایج بود- تا پیچیده ترین مسائل زندگی امروز ما مشاهده کرد.[3] از این معنا می توان دریافت که ما امروزه –اگر نه به طور کامل- زیستی غربی داریم و بدین ترتیب به الگویی غربی نیز نیازمندیم. توسعه زدگی موجود در جامعه ی ایران و بیش از همه جامعه ی روشنفکری ایران نیز برآمده از همین پندار و مؤید همین ادعا است. چرا که همه ی ما بی آن که بدانیم چرا، دل در گرو توسعه به عنوان مفهومی مقدس داریم و توسعه را به عنوان مفهومی برآمده از الگوی صحیح وغربیِ زیستن در نظر گرفته ایم. نکته ی دیگر اما این جا است که ما این الگوی غربی را بیش از آنکه به طور عینی وکاربردی بجوییم به گونه ای ماهوی پذیرفته ایم و در پی آنیم. یعنی بیش از آنکه به کارکرد الگوی غربی نظر داشته باشیم و آن را صرفا در جایگاهی کاربردی بپذیریم؛ ذات غرب را به معنای الگو در نظر گرفته ایم و زیستن را امری غربی. اما آنچه این موضوع را با سیاسی بودن ما پیوند می زند این است که ما خود برای خود قاعده ای و زیستنی در نظر گرفته ایم که از آن ما نیست. به عبارتی ما برای خود و حیاتمان یک دیگری تعیین کننده، ضروری و مقوم درنگر آورده ایم که می بایست همواره در رابطه و سنجش با آن باشیم. این رابطه با دیگری –به خصوص با آن نگاه ماهوی که ذکر شد- رابطه ای است نوعا سیاسی.

دو- قدرت: شاید بد نباشد توضیح این موضوع را با ذکر خاطره ای کوتاه آغاز کنم. روزگاری با مردی ایرانی درباره ی احتمال وقوع جنگ میان ایران و اسرائیل صحبت می کردم. او به من گفت اگر اسرائیل یا آمریکا بخواهند؛ می توانند ایران را با خاک یکسان کنند. آنچه او گفت البته حرف نویی نبود و شخصا بارها شنیده ام. اینکه قضاوت او چقدر درست بود هم این میانه مهم نیست. اما آنچه مهم بود شادمانی ای بود که از گفتن این گزاره در او پدید آمد. چراکه او قدرت را دوست داشت و قدرت یعنی غرب.

باری، هدف از نقل این شبه خاطره، توضیح این نکته بود که براستی در روزگار ما غرب به عنوان مفهومی مترادف با قدرت مطرح است. چنانچه گفته شد با این که این داوری چقدر می تواند درست باشد کاری نیست. آنچه مهم است این ترادف است و نقشی که در رابطه ی ما با سیاست ایفا می کند. در ذهن ما غرب به معنای قدرت مطلقی است که از آن واهمه داریم. شاید این میان او را دوست داشته باشیم یا از آن بیزار باشیم. اما هرچه هست او نقشی فعالانه در داوری ها، ترس ها، حب و بغض ها و به طور کلی نگاه ما به یک دیگری به نام غرب و خودمان دارد که قدرت محض است و اقلا در دویست سال گذشته بارها نشان داده می تواند بی پروا تاریخ ما را دستخوش تغییر کند. حال این که زیستن در کنار دیگری ای با این اوصاف تا چه حد می تواند سیاسی باشد؛ احتمالا نیاز به توضیح ندارد. به هر روی غرب در نظر ما، کنشگری است فعال و فعال تر از خودمان که یک پارچه قدرت است و باید او را همواره در نظر آورد.

سه- آنچه بوده ایم: از پیوند مواجهه با غرب و افسوس گذشته ی از دست رفته، ایضا از پیوند این دو موضوع با میل به مقایسه در ما، مسأله ای به وجود می آید که بعضا به صورت مضحکی نیز رخ می نماید. پرسش و پاسخ از این قرار است که "ما -آن هنگام که شکوه خویش را از دست نداده بودیم- چگونه بودیم؟" و "اگر هنوز آن ارجمندی را داشتیم چگونه بودیم؟" و چون در دنیای کنونی آنچه شکوهمند است و سراسر قاعده و قدرت است، غرب است. پس ساده ترین پاسخ این است که ما نیز احتمالا چیزی شبیه به غرب بودیم. حال این نکته شاید در نظر اول چندان مهم به نظر نرسد و صرفا تعبیر ساده لوحانه ای انگاشته شود که ممکن است عوام را سرگرم کند. اما آنچه این میان واجد التفات است و عوام و خواص را در بر می گیرد؛ این است که ما جملگی آن شکوه را شکوهی غربی می بینیم و اساسا میان شکوه ما و شکوه غرب تفاوتی قائل نمی شویم. به یک معنا ما شکوه را به عنوان مفهومی غربی پذیرفته ایم و این گونه می فهمیم. این مسأله ایضا در بازشناسی هویت تاریخی ما تأثیر عمیقی نهاده و همچنین سراسر آینده نگری های ما را نیز در بر گرفته است. پس در اینجا صرفا تصور ما از گذشته ی شکوهمند خویش مهم نیست؛ بلکه شناخت ما از خود و حرکت ما در آینده نیز تحت تأثیر این نکته قرار می گیرد و این نکته امری سیاسی است چراکه ما شکوه گذشته ی خویش را می بایست در شکوه امروزی یک دیگری بجوییم و این رابطه با دیگری، تنش زا، مبتنی بر قدرت و سیاسی است.

درباره ی غرب و رابطه ی ما با او، ایضا نقش او در سیاسی بودن و حتی سیاست زدگی ما بسیار بیشتر از این می توان سخن گفت و قطعا خود، نوشتار مستقلی را از سوی پژوهشگرانی بسیار شایسته تر و مطلع تر از نگارنده ی این سطور می طلبد. اما آنچه نگاشته شد صرفا اشاراتی بود به برخی وجوه نقش غرب در رابطه ی ما با سیاست و ذکر این نکته که به باور من، آنچه وضعیت ما را در برابر غرب ممتاز می کند؛ این است که ما نه به طور کامل قیومیت سیاسی-فرهنگی غرب را پذیرفته ایم و این بستر تمدنی را کاملا به رسمیت شناخته ایم و نه توانسته ایم از آن فاصله بگیریم. مسأله ای که هنوز وضعیت ما را بغرنج می کند این است که ما هنوز و پس از بیش از دویست سال در برزخی مانده ایم که کماکان مسأله ی غرب را برایمان تبدیل به مسأله و چالش برانگیز می کند.

جهان و جهانی شدن:

از مسائلی که در همه ی وجوه زندگی و زمانه ی ما رخنه کرده و بسیار هم تأثیرگذار بوده است، مفاهیمی چون جهان، شهروند جهانی، در جهان بودن[4] و جهانی شدن است. این که زیست امروز ما صرفا در سرزمینی که به آن تعلق داریم نیست و ما در گستره ی وسیع تری به نام جهان زندگی می کنیم مسأله ای است که باید همواره به آن توجه داشت. سرزمین ما اکنون سرزمینی است واقع در جهان، که بدون التفات به این واقعیت، بی درنگ متلاشی خواهد شد. ارتباطات گسترده ی جهانی در دهه های اخیرنیز منجر به این شده تا خود را همواره در ارتباط با کلی وسیع تر و احتمالا آباد تر از سرزمینمان در نظر بگیریم و در تکاپو باشیم تا "جایگاه" خود را در این کل وسیع بیابیم و بهبود بخشیم. در این وضعیت، ایران برای ایران و ایرانی بودن به معنای صرف کلمه، معنای خود را از دست می دهند. چرا که ایران اکنون جزئی از جهان است و ایرانی بودن ذیل –وبعضا در تعارض با- انسان جهانی بودن مطرح می شود. پس زیستن در میانه ی مفهوم جهان امری است ناگزیر و از آن جهت که نوع تعلق ما را نسبت به سرزمین و زیستمان دستخوش تغییر می کند سیاسی. چرا که حال ما نه تنها با همسایگانمان در ارتباطیم؛ بلکه با یک مفهوم کلی -که اگرچه از آن ما نیست؛ ما از آن اوییم- نیز در ارتباطیم که این بار آن را بیگانه نمی انگاریم. ایضا اینکه رابطه ی ما با این مفهوم وسیع چگونه خواهد بود و چگونه باید باشد نیز پرسشی است سیاسی که ما را ناخواسته به چالش می کشد. اما آنچه نباید از آن غافل شد این است که اگرچه در جهان زیستن موضوعی است علی الظاهر ناگزیر؛ میزان حل شدن ما در این مفهوم مسأله ای است که باید در این خصوص تصمیم بگیریم و این تصمیم گیری، خود تنش زا است.

اما مفاهیم دیگری نظیر شهروند جهانی و جهانی شدن، مفاهیمی هستند که جا دارد به طور مجزا به آن ها پرداخته شود.[5] این مفاهیم مفاهیم فعالی هستند که به باور من در ادامه ی رویکرد استعماری و جهان بینی مسیحی نهفته در دنیای کنونی به وجود آمده اند. به تلویح بگویم که میان جهانی شدن و تفکر هزاره گرای[6] مسیحی که از آن می توان به یکی از مهم ترین انگیزه های استعمار هم تعبیر کرد، پیوستگی های نهفته و آشکاری است که مجال توضیحش اینجا نیست. اما آنچه مهم است این است که بحث جهانی شدن و به دنبال آن شهروند جهانی بودن، عملا و ذاتا در برابر بومی بودن قرار دارند. در این معنا حال، ارزش های جهانی هستند که در برابر ارزش های بومی مطرح می شوند و هویت جهانی است که سر بر می آورد. اساسا در این پندار جهان مفهومی است فراتر، مهم تر و والاتر از دین و سرزمین و هویت فردی آدمیان که همواره باید بدان التفات کامل داشت و همه ی آنچه هویت مرا شکل می دهد به نوعی در خدمت این مفهوم وسیع تر قرار دارد. در این حالت است که یک "من جهانی" در برابر من ایرانی یا هر من در پیوند با هویت فردی و تاریخی روی می نماید و آن را می بلعد. این مفهوم و نوع رابطه ی استعماری نهانی که میان "ما"ی مستعمره و جهان استعمارگر شکل می گیرد خود چالشی سیاسی است که ما را به خود مشغول داشته و می تواند بیش از این نیز بر ما تأثیر بگذارد. در این باره می توان به نکته ای نیز اشاره داشت و آن از دست رفتن مرز های فرهنگی سرزمین ما است.[7] چنانچه در آثار همه ی متفکرین و نظریه پردازان جهانی شدن نیز بحث از بین رفتن مرزها مطرح است؛ اگرچه موضوع را به عنوان پدیده ای ناخواسته و طبیعی و به عنوان امری رومانتیک و انسانی مطرح می کنند که لابد نتیجه اش یگانگی و بهره مندی یکسان همه ی ابناء بشر است. اما هیچگاه این پرسش مطرح نمی شود که بالاخره این مرز ها به کدام سو و به کدام سود برداشته می شوند؟ فی الجمله موضوع از میان رفتن مرزهای فرهنگی ایران، مسأله ای است که امروز بی آنکه از آن مطلع باشیم و در قامت جهانی شدن در حال وقوع است. از این رو گمان نمی کنم نیاز باشد تا احساس خطر و مخالفت خود را درباره ی این پدیده کتمان کنم.

نکته ی دیگری نیز که از پی رابطه ی ما با مفهوم جهان حاصل می شود؛ بحث "قیاس" و میل ما به مقایسه است. همواره در نگر آوردن جهان و رابطه ی ما با آن، نوعی تمایل به مقایسه را در ما به وجود می آورد که نظیر آن را می توان در رابطه ی ما با غرب، ارزش محسوب شدن مهاجرت در میان جوانان و حتی اصطلاحات عامیانه ی "خارج" و "در هیچ کجای دنیا..." مشاهده کرد.

انفراد:

از نکات مهمی که می توان در مورد وضعیت خاص ما اشاره کرد بحث انفراد است که بسیار نیز جای مطالعه و تأمل دارد؛ چنانچه نگارنده با وقوف بر ناشایستگی خویش درباره ی موضوعی که در پی می آید؛ توضیح این مطلب را کوتاه کرده و از همین رو به تلویحات کوتاهی در این خصوص بسنده می کنم. امید که این موضوع توسط دوستان با دانش و بافراست پی گرفته شود.

مراد از انفراد در این جا اشاره ای است به یگانگی و انفراد تاریخی ایران که از سویی موجب نوعی یکپارچگی و غنای فرهنگی شده و از سوی دیگر نوعی انزوا و تنهایی را در میان ملل دیگر به وجود آورده است. نخست لازم است التفات داشته باشیم که کشور ایران از معدود کشورهایی است که نه هیچگاه استعمارگر بوده تا بستر تمدنی خود را گسترش دهد و نه مستعمره بوده تا در بستر تمدنی دیگر کشورها قرار گیرد یا به نوعی با آن ها در پیوند باشد. آری، تأثیرات غیرقابل انکار فرهنگ ایرانی را از مرزهای چین تا دریای مدیترانه می توان دید؛ اما گر نیک بنگریم خواهیم دید که مرمان ایران مردمانی هستند که از هر حیث در اقلیت قرار دارند. مردمانی که نه در تمدن اروپایی حل شده اند، نه در تمدن خاور میانه ای/اسلامی. در زبان و فرهنگ می توان این انفراد را به وضوح مشاهده کرد. از نظر مذهبی نیز اکثریت ایرانیان در اسلام رسمی حل نشده اند.این انفراد و در عین حال گستردگی توأمان سیطره ی فرهنگی ایران، که اگرچه به تحقیق و تدقیق بیشتری نیاز دارد اما نمی توان آن را انکار کرد؛ موجب نوعی بی اعتمادی تاریخی نسبت به دیگر ملل و بروز دشمنی های آشکار شده است و این موقعیت خاص سیاسی-تمدنی، وضعیتی است که نوعی انفراد را در ضمیر ما به وجود آورده است.

استعمار:

اگرچه ما همواره مفتخریم که هیچگاه استعمار نشده ایم و استعمار نکرده ایم. اما این بدان معنا نیست که از گزند های استعمار، مانند فقر، وابستگی و بی ثباتی در امان مانده ایم. همین گزند ها است آنچه گروهی از آن به "عقب ماندگی" تعبیر می کنند.[8] اگرچه من با این اصطلاح موافق نیستم اما نمی توان وجود این آسیب ها را انکار کرد. به هر روی باید پذیرفت که سرانه ی تولید ناخالص داخلی کشور ما بیش از دو برابر، کم تر از کشورهای اصطلاحا توسعه یافته است. یا فی المثل قحطی هایی که در اواخر قرن سیزده خورشیدی توسط بیگانگان به وجود آمد و بخش زیادی از مردم ما را کشت را نمی توان از تأثیرات استعمار ندانست. به هر روی مسأله ی اصلی این است که باید پذیرفت که ما از استعمار و دخالت سیاسی-نظامی کشورهای استعمارگر لطمات جبران ناپذیری خورده ایم و هنوز با این لطمات دست به گریبانیم. حال پرسش اینجا است که آیا مردمانی که بارها به طور مستقیم و غیر مستقیم از رهگذر سیاست (دخالت های کشور های بیگانه) آسیب دیده اند و هنوز نیز از این آسیب ها رها نشده اند؛ می توانند فارغ از سیاست بیاندیشند؟

برای روشن تر شدن بحث شاید خالی از فایده نباشد اگر یک آفریقایی سیاه پوست را در نظر آوریم که چون بخش زیادی از مردم قاره ی آفریقا، از گرسنگی و فقر مطلق –که تأثیر مستقیم و قطعی استعمار بوده است- رنج می برد. آیا می توان از او که سیاست تا معده اش نفوذ کرده؛ توقع داشت فارغ از سیاست بیاندیشد و اساسا این اندیشه تا چه اندازه می تواند هویت مند و راه گشا باشد؟ آیا در مورد او، این خود او است که تصمیم می گیرد سیاسی باشد یا این سیاست است که او را یک جا بلعیده است؟ باری، بی گمان مثال ذکر شده از وضع زیست ما بسیار دور است و نگارنده نیز صرفا به جهت روشن تر شدن موضوع آن را ذکر کرده است. اما نکته این جا است که باید همواره توجه داشت که این لزوما ما نیستیم که تصمیم می گیریم چقدر با سیاست در ارتباط باشیم. بلکه غالبا این سیاست است که ما را در بر می گیرد. به همین منوال می توان گفت که اساسا ما به عنوان کسانی که کم یا بیش از گزند استعمار و دخالت دول بیگانه در امان نبوده ایم نمی توانیم فارغ از سیاست بیاندیشیم و به تعبیری با سیاست زاده شده ایم. ایضا باید در نظر داشت که هنگامی که سیاست بدین طریق و با این رویه ی تهاجمی ما را در بر گرفته؛ این سیاسی بودن یا حتی سیاست زدگی، در تمامی حوزه های فکر ما تأثیر گذار بوده و انحصارا به اندیشه ی سیاسی تعلق نخواهد داشت.

نکته ی دیگری که در این خصوص مطرح می شود نیز به عبارتی همان پرسشی است که بالاتر به آن اشاره شد و اکنون در اینجا به گونه ای دیگر روی می نماید. پرسش از اینکه چرا عقب مانده ایم؟ یا چرا موقعیت ما اکنون بدین شکل است؟ این پرسش، در واقع و در یک ساحت، پرسش از آسیب هایی است که در طول این بیش از دویست سال و به وسیله ی کشورهای استعمارگر به ما وارد شده است و این پرسش ها که برای ما راه گریزی از آن ها وجود ندارد؛ ذاتا سیاسی هستند.

باری، هرآنچه به اختصار ذکر شد؛ کوششی بود برای پاسخ به این سؤال که چرا سیاسی هستیم؟ و تلاشی برای توضیح این مدعا که ما سیاسی هستیم و اساسا نمی توانیم فارغ از سیاست زندگی کنیم و بیاندیشیم یا به بیانی دیگر، کوششی برای توضیح امکان اجتناب از سیاست و توضیح پیوندهای ما با آن. اما آنچه به این سؤال و این توضیح اهمیت می بخشد؛ این است که به باور نگارنده، ما باید پیش از هر اندیشه ای در خصوص سیاست یا فارغ از آن، و در هر ساحتی از اندیشه، ایضا پیش از طرح هر مسأله ای، به این نکته التفات داشته باشیم که ما اساسا نمی توانیم از سیاست بگریزیم. از این رو است که معتقدم برای کسانی چون خویش، که سودای اندیشه ی سیاسی ندارند نیز توجه به این نکته ضروری است. چرا که خود بارها با این تعارض دست به گریبان بوده ام که بالاخر برای من به عنوان کسی که می کوشد با این هویت فردی و تاریخی و در این بستر بیاندیشد؛ مرزهای اندیشه ی سیاسی و به بیانی دیگر مرزهای رهایی از سیاست کجایند؟ و این پرسش هربار به گونه ای دیگر رخ می نماید و باز روی می پوشاند تا تعارضی لاینحل باقی بماند. فلذا بر آنم که برای چون منی که می کوشد در سپهری جدا از سیاست بیاندیشد نیز توجه به این نکته ضروری است.

همچنین بسیار خوانده و شنیده ام از کسانی که می کوشند در حوزه ی اندیشه ی سیاسی به مسائل مختلفی بپردازند و به پرسش هایی از جنس آنچه در ابتدای این نوشتار به آن ها اشاره شد پاسخ دهند؛ بدون آنکه رابطه ی شان و رابطه ی ما با سیاست برایشان روشن باشد. به این معنا که به رغم این که می کوشند به چند و چون سیاست و مسائل سیاسی مربوط به ما بپردازند؛ وضعیت سیاست و سیاسی بودن ما برایشان مجهول و نامشخص است. این موضوع به باور من، خود می تواند از دلایل تحلیل های شتابزده و ناکارامد باشد که در هر اندیشه ای نیز می تواند بروز کند. از این رو، شاید توجه به این نکته که چرا سیاسی هستیم و آنچه پیوند ما با سیاست را بدین گونه که هست شکل داده است؛ خالی از فایده نباشد.

ایضا در ادامه و پیوند با این موضوع بحثی مطرح می شود که می توان از آن به سیاست زدگیِ عمدتا ناخودآگاهِ جامعه و علی الخصوص جامعه ی روشنفکری ما اشاره کرد. چرا که هنگامی که مرزها و پیوندهای سیاست برای ما روشن نباشند؛ بی شک سیاست زدگی و جایگاهش در اندیشه ی ما نیز نمی تواند مشخص شود.



[1] این که آیا اساسا مفهوم متحدی به نام غرب بدین معنا که به کار می رود وجود دارد یا صرفا برساخته ای است کاذب؛ بحثی است مجزا که از حوصله ی این نوشتار خارج است. تلویحا بگویم که پاسخ من به پرسش فوق آری و نه است. اما در این متن، غرب را در همان معنا که به کار می رود و به کار می برند، در نظر گرفته ام.

[2] باید به این نکته التفات داشت که ذکر این دو مثال به معنای فرو کاستن بحث به اموری پیش پا افتاده نیست و نکته مورد اشاره نیز، خوار شمردن یا تحقیر آمیز بودن این امور نیست بلکه نکته این است که اساسا قاعده ی رایج اولیه ترین امور زیستی ما نیز در حال حاضر غربی است و این مسأله ای است که نباید از نظر دور داشت.

[3] این موضوع با غرب زدگی متفاوت است اگرچه ممکن است پیوستگی هایی هم با یکدیگر داشته باشند.

[4] در اینجا متفاوت از معنای اصطلاحی آن در فلسفه ی هایدگر به کار رفته است.

[5] بحث جهانی شدن، بحثی مهم و حائز التفات است که نوشتار مستقلی را می طلبد. در آینده شاید در این خصوص بیشتر نوشتم.

[6] سلطنت هزار ساله ی مسیح در آخر الزمان.

[7] جناب استاد دکتر فرامرز رفیع پور در این خصوص در کتاب "دریغ است ایران که ویران شود." اشارات مهمی دارند.

[8] البته اکثر کسانی که قائل به موضوع عقب ماندگی به معنای دقیق کلمه هستند ریشه ی این گزندها را استعمار یا برآمده از هر نوع تأثیر کشورهای بیگانه نمی دانند و بعضا معتقدند ما ذاتا عقب مانده ایم؛ اما خود این گزند ها چون فقر و بی ثباتی و... را مانند هر انسان عاقلی می بینند و می پذیرند.


برچسبها: سیاست, جهانی شدن, غرب, ایران

برچسب: نویسنده: کیان عابدی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 7:03

صفحه بندی